واقعا نفهمیدی یک بخشی از دلیلم برای قبول این کار مشترک حضور تو بود؟
یعنی به این سرعت یادت رفته آن تماس تلفنی نگران مرا؟و آن لحن دلواپس را که می خواست مطمئن شود از بودنت؟
تو واقعا انقدر بی احساسی؟در همین حد تهوع آوری که دارم می بینم؟
می دانی، اگر توی گوشم می زدی انقدر درد نداشت که مرا با آقای« ر »در انجام این کار سخت تنها بگذاری.آن هم آقای «ر» ای که بهتر و بیش تر از من می شناسی اش.
این روزها دارم می فهمم تنها ماندن با خودت با همه زجری که دارد خیلی بهتر است تا تنها ماندن با کسی که از او بدت می آید.آن هم وقتی پای «عشق»در میان باشد؛ وقتی پای توی لعنتی در میان باشد...
برچسب:
نویسنده: زهرا فلاح